๑ زمزمه ی باران ๑
دلتنگی هایم را نشاندم روی دوش بادبادک و فرستادمشان به آسمان... باران می بارد!
اینکه بعد از چهار سال یه سر به وبلاگ قدیمیت بزنی...حس خوب و نوستالوژیکیه....به هر حال من اون موقع دبیرستانی بودم و حالا دانشجو محسوب میشم!!!از وقتی گوشی هوشمند و اینستاگرام اومده...وبلاگ طرفداره خودشو از دست داده!یادمه ی زمانی تفریحمون وب گردی بود و پای ثابت مطالب یه سری وبلاگای خاص بودم و هر روز چکشون میکردم واسه یه مطلب جدید!ولی حالا حتی اسماشون یادم نمیاد...دغدغه اون روزا آمار بازدید روزانه وبلاگ بود و حالا تعداد فالوور اینستا!بعضی وقتا آدم دلش واسه روزایی ک گذشت....حالا هرچقدرم بد...تنگ میشه...هرچقدر بزرگتر میشی دغدغه وها و غمای گذشته و چیزایی ک به خاطرشون گریه میکردی مسخره میشه واست...وقتی دغدغه و غمای بزرگتری میاد سراغت...مطمئنن چند سال دیگه این روزا خنده دار میشه واسه آدم..."این نیز بگذرد"نظرات شما عزیزان: یک شنبه 26 دی 1395برچسب:, :: 1:49 :: نويسنده : mhd
درباره وبلاگ اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست. به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم... مگر ماهی بیرون از آب می تواند نفس بکشد؟؟؟ مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم؟؟؟ بگو معنی تمرین چیست؟؟؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟ بریدن از خودم را؟؟؟ پيوندها
نويسندگان
|
||||||||||||||||
![]() |